|
عمرا تموم شد
|
|
پس از آن غروب رفتن
اسمتو ببخش به لبهام خواب سبز رازقی باش
عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت آفتابی زد و ویرانۀ دل روشن کرد لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت خیره شد چشم دل از جلوۀ مستانۀ او تا زدم چشم به هم مهلت دیدار گذشت تو نگاه تو تو نگاه من رنگ باوری نمونده دست زندگی گرد حسرتی روی چهره مون نشونده عجب عُمرا تموم شد چه دور از هم حروم شد چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد حالا روزگار، با این لطف و حال می گذره خبر نداریم جز سپیدی، موی تیره مون انگار که سحر نداریم خط به خط فلک روی گونه ها نقش رنج و غم کشیده زندگی چنان ، اشک حسرتی از دو چشم ما چکیده من شکسته، تو شکسته از گذشت عمر و خسته جای پای روزگار، روی گونه ها نشسته تو نگاه تو تو نگاه من رنگ باوری نمونده دست زندگی گرد حسرتی روی چهره مون نشونده عجب عُمرا تموم شد چه دور از هم حروم شد چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 11:55 توسط آیناز |
|
|
صفحه نخست آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوباره شب ، دوباره سکوت ، دوباره تنهایی ، دوباره من و یک دنیا خاطره . دوباره تنها شدم دوباره دلم تنگ است به اندازه ی غم یک گل پژمرده. به اندازه ی سوز و تب یک دشت باران نخورده . |
| پیوندهای روزانه |
|
|
| برای دل خودم | |||||
|
|