|
امان از دل زینب
|
|
تمام وقایع عاشورا مثل حلقه های یک زنجیر به هم تنیده شده و متصل است صبح عاشورا عصر عاشورا زندان کوفه بازار شام خرابه شام همه اینها به هم متصل اند همه دارای یک حقیقت یک ماهیت همه در راستای یک هدف یک شعار الهی را طنین می دهد . در کربلا غریب تر از زینب رقیه است . رقیه این سه ساله خسته از سفر که برای اولین بار به سرزمین نینوا آمده است سرزمینی که از خوبی هایش شنیده بود از ناله های فراوانی که برای پدرش نوشته شده بودند از تعر یف هایی که در کاروان شنیده بود اما فکر نمی کرد که به این زودی همه چیز عوض شود در کربلا غریب تر از زینب رقیه بود سه ساله ای که تمام رویاهای قشنگش را کاروان یزید سیاه کرد. سه ساله ای که گمان نمی کرد به مهمانی عزا دعوت شده باشد. به سرزمینی که قرار است دیگر بعد از آن برادر کوچکش علی اصغر را نبیند پدر مهربانش را نبیند عمویش عباس را نبیند علی اکبر را نبیند. اشک مجال نمی دهد میروی و هنوز نگاهت پشت سرت است هنوز چشمانت در گودی قتلگاه چرخ می خورد هنوز گوش ت صدای چکاچک شمشیر و شیهه اسبان رم کرده را می شنود هنوز پروانه جانت در نینوا چرخ چرخ می خورد . آه چه بر تو گذشت ای صبور زخمی چه بر تو گذشت وقتی که رقیه از تو سراغ پدر را گرفت چه بر تو گذشت ! عمه جان چرا بابا با کاروان نیومد چرا عمو عباس به قولش وفا نکرد مگر نگفته بود می رود برای من و علی اصغر آب بیاورد ؟ چرا علی اصغر را با خودت نیاوردی پس علی اکبر کجاست قاسم چرا نیامد؟ عمه جان تا کی باید این بیابانها را پشت سر بگذاریم ؟ چرا قیافه تو غمگین است ! چرا کسی حرف نمی زند چرا دیگرمردمان این سرزمین به ما احترام نمی گذارند ... چرا تو را اذیت می کنند عمه جان کی میرسیم به مقصد کی بابا به ما ملحق می شود . زینب ( س ) کوه صبور چه باید بگوید جوابی ندارد خم می شود و دستهای کوچک رقیه را بر پیشانی می گذارد .
حسرت مي خوريم در رفتنش خون مي گريم بر مظلوميتش بر سر و سينه می زنیم از بی وفایی و بد عهديي كه حق حقيقت مجسم رفت يا از تنهايي و مظلوميتش دلمان به درد آمده اشك از ديده مانمان جاري شده اين گونه در خيابانها براي عزاي حسين گرد هم مي آييم همه جا در خانه در مسجد و خيابان كنار هم مي نشينيم به سوگ حسين بن علي نور چشم رسول خدا اين ايام مهربانتر شده ايم دل رحم تر و خوبتر شده ايم آخر ، آخر محرم است محرم هميشه عجين شده با رفتن ياري ، ياري به بزرگي تاريخ به اندازهء اميد مطلق
|
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 12:57 توسط آیناز |
|
|
صفحه نخست آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوباره شب ، دوباره سکوت ، دوباره تنهایی ، دوباره من و یک دنیا خاطره . دوباره تنها شدم دوباره دلم تنگ است به اندازه ی غم یک گل پژمرده. به اندازه ی سوز و تب یک دشت باران نخورده . |
| پیوندهای روزانه |
|
|
| برای دل خودم | |||||
|
|