|
دلتنگی
|
|
من امشب تا سحر بيدار بيدارم من امشب تا خدا مشتاق مشتاقم من امشب در قفس چون ليلي مجنون من امشب تا شقايق تاب نتوانم مرا امشب سكوتي وهم انگيز است مرا امشب ترانه با غزل خفته است مرا امشب چراغ شهر خاموش است مرا امشب تني خسته دل و جان است تو امشب تا سحر در خواب مهتابي تو امشب تا خدا پروانه ميخواني تو امشب در تكاپو سنگ ميكوبي تو امشب تا شقايق خواب بشماري تو را امشب ترنم بر لبت بنشست تو را امشب ترانه پر صدا خواندمت تو را امشب چراغ و شهر نشناسي تو را امشب رفيق عشق ديگر هست
زخم این دلتنگم را هیچ کس مرهم نبود آخرین نور امیدم نور چشمان تو بود روزها و شبها قصه بود و نبود خاطرم هر جای قصه با تو بود رفتی و این رسم دلداری نبود آخر قصه نمی دانم دلت پیش که بود |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 7:38 توسط آیناز |
|
|
صفحه نخست آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوباره شب ، دوباره سکوت ، دوباره تنهایی ، دوباره من و یک دنیا خاطره . دوباره تنها شدم دوباره دلم تنگ است به اندازه ی غم یک گل پژمرده. به اندازه ی سوز و تب یک دشت باران نخورده . |
| پیوندهای روزانه |
|
|
| برای دل خودم | |||||
|
|