|
بهار دل
|
|
یک شب بیا و بنشین کنار من ای خاطرات سبز تو فصل بهار من بی تو تمام بی کسی را گریستم شاید بیایی و شوی غمگسار من یک عمر کرده ام دل خود را فدای تو در حسرت دلی که نکردی نثار من خشکیده بیا به دادم برس باران جاری ترین ترنم من چشمه سار من برگرد ای بهار دلم تا که بشکفند در پاکی نگاه تو چشمان تار من
چه وسوسه های غلیظی میان من وتو نشسته است ... چه آوازهای عاشقانه ای که هنوز از گلویم بر نخواسته است ... چه کلماتی که هنوز نامه نشده و همچنان در سراشیبی انگشتانم جا خوش کرده اند ...
یک روز آنقدر جادو می شوم که خود را در آغوش اقیانوس های فرسوده می بینم و روز دیگر آنقدر شاعرم که گنجشگهای یتیم در بیت های شعرم لانه می کنند و روز بعد آنقدر تنها که ... از خیابان های بی درخت می گذرم و برای پنچره هایی که هنوز بازند غزل می خوانم و شعر های دلتنگی ام را روی شیشه های مه گرفته ی اتاقم می نویسم در شب های بی چراغ دستم را به سوی ماه دراز می کنم چشمهایت را باز کن تا زیباترین نقاشی جهان را ببینم ... |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 13:9 توسط آیناز |
|
|
صفحه نخست آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوباره شب ، دوباره سکوت ، دوباره تنهایی ، دوباره من و یک دنیا خاطره . دوباره تنها شدم دوباره دلم تنگ است به اندازه ی غم یک گل پژمرده. به اندازه ی سوز و تب یک دشت باران نخورده . |
| پیوندهای روزانه |
|
|
| برای دل خودم | |||||
|
|