|
یئنی ایلینیز اوغورلو اولسون
|
|
تو چون خورشیدی درخشان از آن سوی شهرستان افق چون مهمانی ناخوانده قدم به کلبه ی تاریکم دلم پا نهادی تو چون باغبانی سرشار از عشق تمام غنچه های پژمرده گلستان زندگی مرا رنگی نو بخشیدی تو چون پرستویی مهاجر از آن سوی جزیره ی خوشبختی پیک وصال برایم به ارمغان آوردی تو زیباترین گل هستیم و الهه ناز من و آخرین شقایق روئیده بر گلستان زندگیم هستی با تمام وجود فریاد خواهم کشید دوستت دارم عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است
می میرم از اندوه و حزن چشمهایت دلواپسم دلواپسم عمری برایت بر جاده های ساکت و سرد و مه آلود حتی نمی بینم نشان از رد پایت هر شب خرابم می کند تا صبح آری در من مرو بی امان خنده هایت روزی شروعم کرده ای یک روز اما آخر به پایان می رسم از ماجرایت دق می کنم من از هوای این شب تار وقتی نپیچد در سکوت من صدایت این دستهای خالی و این بیقراری کی می رسد کی می رسد تا دستهایت حتی خدا کاری به کار ما ندارد با اینکه می بیند تو را از من جدایت یک روز آخر می گریزم از خود آری شاید رسم تا ابتدایت ، ابتدایت یعنی که اوج هر چه خوشبختی است در من یعنی که عاشق می شوم تا بی نهایت
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 19:37 توسط آیناز |
|
|
صفحه نخست آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوباره شب ، دوباره سکوت ، دوباره تنهایی ، دوباره من و یک دنیا خاطره . دوباره تنها شدم دوباره دلم تنگ است به اندازه ی غم یک گل پژمرده. به اندازه ی سوز و تب یک دشت باران نخورده . |
| پیوندهای روزانه |
|
|
| برای دل خودم | |||||
|
|